Meet Me In Montauk

۲۰ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

یکی از شرم آورترین لحظه ها برای من وقتیه که به خودم میام یا در واقع مچ خودم رو میگیرم و میبینم دارم برای مورد قبول کسی واقع شدن -که قاعدتا کسیه که خودم قبولش دارم تا حد زیادی- چیزی رو بروز میدم که نیستم و یا چیزی رو پنهان میکنم که هستم! ذهنِ آدم اصولا خودش رو گول میزنه و این واقعیت رو انکار میکنه. وقتی هم بتونی از این انکار گذر کنی و واقعیت ماجرا رو ببینی و بفهمی اون شخص ایده آلی که از خودت ارائه میدی نیستی دچار اضطراب زیادی میشی. چون اون تصویر دروغین از بین میره و با ضعف هایی که سعی در ندیدنشون داری رو به رو میشی.
اینکه ازش حرف میزنم معنیش این نیست که تعداد دفعاتی که این مچ گیری برام اتفاق میفته خیلی زیاده. ولی قطعا همون تعداد هم خیلی خیلی خیلی برام مهمه و واقعا فهمیدنشون بهم میریزه منو!
چندتا مورد هست که تصمیم دارم روشون کار کنم امسال حتما. ولی واقعا همچین ویژگی ای چیزی نیست که بتونم باهاش کنار بیام و خودم رو باهاش تحمل کنم. باعث میشه عمیقا حالم از خودم بهم بخوره! برای همین میذارمش توی راس تمرین هایی که باید امسال داشته باشم.


17 فروردین 1397

چندین سال پیش یه شب دوستی که تازه چند روزی میشد رابطه م باهاش شروع شده بود و عملا صمیمیتی بینمون نبود بهم پیام داد که بریم قدم بزنیم. روزای اولی بود که توی شهر جدید زندگی میکردم و هنوز رفیقی نداشتم و آشنایی با یه آدم جدید گزینه بدی نبود. زدیم بیرون و چند قدم نرفته فهمیدم حال روحیش خیلی مساعد نیست. در واقع چیزی بود که خودش بهم گفت. اینکه میخواد تنها باشه و پیشنهادش به من برای از سر باز کردن آدم دیگه ای بوده در اصل! بعدم هندزفری هاشو چپوند توی گوشش و از من که هنوز شوکه بودم دور شد. منم همونجا روی پل هوایی نشستم به تماشای خیابونا تا وقتی برگرده. گذشت و ما با هم صمیمی شدیم و کلی شب و روز گذروندیم و باز گذشت و اون صمیمیت کم شد تا جایی که حالا نزدیک دو سالی هست ندیدمش و گهگاهی فقط چندتا پیام رد و بدل میشه بینمون. ولی توی همه این چند سال هربار که یاد اون شب میفتادم- علی رغم اینکه اون موقع کاملا طبیعی برخورد کردم- هنوز نمیتونستم رفتارش رو هضم کنم و به نظرم بهم خیلی بی احترامی شده بود. تا امشب. وقتی هندزفری توی گوش سر و ته پارک رو میرفتم و برمیگشتم و دلم میخواست کسی باشه که حضورش بتونه بهونه ای شه برای ساعت ها اون جا موندنم. یکی که بودنش بهونه ای باشه تا آدمای دیگه کاری به کارم نداشته باشن. که بهش بگم میخوام تنها باشم و دور شم..

17 فروردین 1397



15 فروردین 1397

اسکار بهترین گوه مال کننده ایام شادی اعم از روز اول عید، تولد، عروسی، جشن فارغ التحصیلی و سیزده به در با تقدیر ویژه از جیم.کاف تقدیم میشود به .. خانواده م!
خب حقیقتا کمی نیاز به زمان داری تا یاد بگیری از اون لحظه ای که میفهمی توی آرامش قبل طوفان قرار گرفتی تا لحظه انفجار، کاری نیست که بتونی برای پیشگیری بکنی. خب از اسمش هم پیداست. آرامش قبل از طوفان. انگار که توی آینده باشی و بدونی این طوفان حتما در گذشته اتفاق افتاده. ولی بالاخره یاد میگیری به جای اینکه جلوش قد علم کنی و سعی کنی به زبون آدمیزاد که قطعا زبان مورد استفاده و قابل فهم طوفان ها نیست بهش حالی کنی که تمام هفته گذشته رو توی خودت مچاله بودی و بهتره اومدنش رو به زمان دیگه ای موکول کنه، زیر تخت پناه بگیری. چون طوفان چیزی جز یک سری اصوات نامفهوم از سمت تو دریافت نمیکنه و تغییری توی عزمش برای به گندتر کشیدن روز گند تو ایجاد نمیشه. و زمان بیشتری هم نیازه تا بفهمی توی طوفان صدُم دیگه چیزی برای از دست دادن وجود نداره و قرار نیست اوضاع از چیزی که هست بدتر بشه بلکه این تویی که به مرور داری از چیزهایی که یک جایی توی گذشته از دست رفتن با خبر میشی. چیزی برای از دست دادن نداشتن با همه ی فلاکت بار بودنش آرامش عجیبی داره.


13 فروردین 1397

اگه بخوام بگم کدوم یکی از ویژگیام بهتر از همه بلده زندگیم رو به گند بکشه میگم انتظار. دو جا. یکی اون جا که همش صبر میکنم یکی بیاد حالم رو خوب کنه. یکی هم اونجایی که صبر میکنم اول حالم خوب شه تا بعد بلند شم و یه فکری به حال ادامه ش کنم. داشتم به این فکر میکردم که حداقلش یه ساله منتظرم. قبلش هم بود. ولی خالص نبود. الان نزدیک یه ساله منتظرم. خالص. غیر از یه برهه کوتاه فقط. ولی واقعیت اینه هیچ کس نمیاد. به خودت میای میبینی همه چی تموم شد و تا ته رفتی تو باتلاق و کسی نیومد. چون از اولشم قرار نبود.

11 فروردین 1397

هنوز دلم برای اصفهان تنگ میشه. نه واسه خاطرات خوبی که انگشتای دستمم برای شمردنشون کافیه. دلم براش تنگ میشه چون پذیرا بود. توی همه روزای بد. وقتی دلت مچاله بود و نفست سنگین، میدونستی اون بیرون پره از خیابونایی که شاید نتونن دردی دوا کنن، ولی همراهی کردن رو خوب بلدن.

9 فروردین 1397

انگار که توی یه قدمی خوشبختی ایستاده باشم و هزار سال زمان بخواد طی کردن این یه قدم. که هرچی بری بهش نرسی. شبیه یه توهم، یه تصویر غیرواقعی، که دستت رو دراز میکنی برای گرفتنش اما مشتت پوچه. مثل تماشا کردنِ یه فیلم. که قشنگیش مستت میکنه ولی این تو نیستی که زندگیش میکنی. فقط یه تماشاگری که توی تاریکی نشسته و به یه نقطه نورانی نگاه میکنه.


9 فروردین 1397

من موقع فیلم دیدن خیلی حساسم. دلم میخواد غرق بشم توی دیالوگها. توی موسیقی. واسه همین همراه دیگران فیلم دیدن برام خیلی سخته. قرار باشه کنار کسی فیلم ببینم قبلش حسابی اتمام حجت میکنم که جیکش درنیاد. ولی خوب توی سینما دیگه امکان اتمام حجت کردن با صد نفر آدم نیست! و به معنای واقعی دیوونه میشم! اینکه چرا دوباره میرم رو نمیدونم. احتمالا چون اساسا آدم امیدواریم و خب عاشق فیلم دیدن روی پرده بزرگ سینما با سیستم دالبی ام. وگرنه که برام فرقی نمیکنه فیلم رو تا از تنور دربیاد ببینم یا نه.
دیروز و پریروز سینما بودم و به معنای واقعی دلم میخواست بتونم خرخره آدمها رو بجوم. حتی الان که اینارو مینویسم توی ذهنم مثل یه زامبی دارم بهشون حمله میکنم. چند وقت پیش یه عکس دیدم از سرویس بهداشتی های یه سینما که نمیدونم مال چه کشوری بود ولی توش مانیتوری داشت که اگه کسی وسط فیلم مجبور شد بره دستشویی اون بخش از فیلم رو از دست نده! اون وقت اینجا، درست وسط سالن، به خاطر همهمه ای که ترکیبی از کنده شدن پلاستیک لواشک، باز کردن بسته چیپس، زنگ موبایل، خنده های بلند بلند به وقتِ طنزای تلخ، عر زدن نوزاد و تیکه های بی معنی یه سری خود کول پنداره، لذت دیدن فیلم باید به آدم زهر بشه. 

8 فروردین 1397

لااقل یه تشکر بکنیم از جناب چاوشی که بلده با مریض حالی ش بغض مون رو جوری وا کنه که با سنگینی سر نذاریم رو بالش..

8 فروردین 1397

«قرار نبود اینجوری بشه. به امام هشتم قرار نبود اینجوری بشه.»

+ هادی حجازی فر |لاتاری


6 فروردین 1397