۱۱ مطلب با موضوع «یه جوالدوز به دیگران» ثبت شده است

151. قطره‌قطره کم گردد، وانگهی کویر شود!

یک موضوع بسیار آزاردهنده توی شغل‌هایی که شما به صورت ماهانه در قبالشون حقوق دریافت نمی‌کنید و به جای در ارتباط بودن با یک کارفرما، با تعدادی مشتری یا پروژه‌های کوچک‌تر در ارتباط هستید، اینه که خیلی وقت‌ها آدم‌ها (مشتری‌ها) صرفا مقدار هزینه‌ای که خودشون قراره پرداخت بکنند - که ممکنه مثلا یک‌بیستم میانگین کل درآمد شما در ماه باشه - رو در نظر می‌‌گیرند و چون این مقدار خیلی وقت‌ها، چندان زیاد نیست، اون رو خیلی کم‌اهمیت می‌شمرند و توی پرداختش تا می‌تونند کاهلی می‌کنند و اون رو به تعویق می‌ندازند. درحالیکه همین مقادیر کم‌اهمیت قراره روی هم جمع بشند و درآمد اون آدم رو بسازند. نتیجه هم اینکه آدمی که همچین شغلی داره هیچ وقت نمی‌تونه با اطمینان در مورد میزان پولی که در یک تاریخ معین توی حسابش هست حرف بزنه و براش برنامه بریزه!
 

  • نظرات [ ۰ ]
    • کلمنتاین
    • چهارشنبه ۱۸ فروردين ۰۰

    141. !For heaven's sake

    ببینید؛ اگر به هر دلیلی توی زندگی شخصی‌تون آدمِ سهل‌انگاری هستید که مدام کارهاتون رو موکول می‌کنید به بعد تماشای قسمت n اُم فلان سریال، به قرار گرفتنِ نمودار احوالاتِ جسمی و روانی‌تون در بالاترین حالت و یا حتی به رُندترین ساعت و روز و ماه و سال و قرن ممکن، به خودتون ارتباط داره. اما زمانی که به هر نحوی اون کارهایی که دارید با تمام قوا به فردا می‌افکنیدشون، به شخص دیگه‌ای هم مربوط می‌شن، این دیگه اسمش سهل‌انگار بودن نیست؛ سهل‌انگارِ بی‌مسئولیتِ بیشعور بودنه. اگر تعجب نمی‌کنید، یا آدم‌ها رو چون برخلافِ شما سعی دارن استفاده‌ی کاملی از زمان‌شون داشته باشند دستمایه‌ی شوخی‌های احمقانه قرار نمی‌دین، بهتره بدونید کسانی هستند که برای تک‌تک فعالیت‌های روزانه‌شون برنامه دارن و اهمیتِ ویژه‌ای قائلن برای همون تیکِ به ظاهر کوچیک، که قراره بشینه رو‌به‌روی هرکدوم از این کارها. پس اگر به هر نحوی، به ثمر نشستن هر کدوم از این فعالیت‌ها که خیلی وقت‌ها زنجیره‌وار به هزار اتفاق دیگه هم منجر می‌شه، در گروِ مسئولیت‌پذیری شماست، مسئولیت‌پذیر باشید!
    هرچند که اگر این رفتار غیرمسئولانه کوچیکترین خللی هم در زندگی و برنامه‌ی شخص دیگری ایجاد نمی‌کرد، از زشتی اون چیزی کم نمی‌شد.
     

  • نظرات [ ۱ ]
    • کلمنتاین
    • يكشنبه ۲ شهریور ۹۹

    117. مجموعه‌ی مصداق‌ها

    احتمالا برای شما هم پیش اومده که آدم‌‌هایی رو دیده باشین و یا خودتون از اون دسته آدم‌ها باشین که برای مثال به وجود دیکتاتوری معترضن و باهاش مبارزه میکنن ولی در مواردی خودشون هم نمونه‌هایی از رفتار دیکتاتورگونه رو بروز میدن. یا آدم‌هایی که با جنسیت‌زدگی مخالفن، اما گاها برخوردشون با اتفاق‌های پیرامونشون جنسیت‌زده ست. و کلی مثال دیگه درباره‌ی کلی مفهوم دیگه. این رفتارها میتونن علت‌های متفاوتی داشته باشن. مثلا یکی از ساده‌ترین ها، عمل کردن براساس منفعته. جنسیت‌زدگی تا وقتی به ضرر من باشه بد و در غیر این صورت بی‌اشکاله. یا دلیل دیگه میتونه این باشه که فرد در شرایطی قرار بگیره که واقعا توان و امکان عمل کردن به عقیده‌ش رو نداشته باشه. مثل فردِ دوست‌دار محیط‌ زیستی که در شرایط اضطرار مجبور میشه مواد مضر رو وارد چرخه‌ی طبیعت کنه.
    اما چیزی که این نوشته بهش مربوطه، آدم‌های منفعت طلب، آدم های در اضطرار و یا مثال‌هایی از این دست نیس بلکه افرادیه که حقیقتا میخوان دیکتاتور، جنسیت‌زده و ... نباشن و مانعی هم برای عمل به باورهاشون ندارن اما نه تنها گاها این رفتارهارو بروز میدن بلکه خودشون هم متوجه نیستن که اون عمل در واقعیت مصداقی از همون مفهومیه که ازش اجتناب میکنن.
    داشتم فکر میکردم شاید یکی از دلایلی که باعث بروز این رفتار‌های متضاد میشه مسیرِ از پایین به بالای شکل‌گیری باورهاست. یعنی شاید ما بیشتر از اونکه در ذهنمون تعریف دقیق و مرزبندی شده‌ای از مفهومی که بهش باور داریم داشته باشیم که بشه خیلی راحت رفتارها رو براساسش دسته بندی کرد، باورهایی داریم که درواقع یک مجموعه از مصداق‌ها هستن. مثلا به جای اینکه تعریفِ پررنگِ ذهنِ ما از جنسیت‌زدگی هرگونه پیش‌داوری یا تبعیض بر اساس جنسیت یا جنس فرد به‌علاوه‌ی فلان ویژگی‌ها باشه، این باشه که جنسیت‌زدگی یعنی: نبودِ حقِ رای برای زنان، وجود سربازی اجباری برای مردان، جوک‌های حاویِ تحقیر یک جنسیت و ...
    البته این واقعیت که خیلی وقت‌ها ما درابتدا با مشاهده‌ی مصداق‌هاس که میتونیم درباره‌ی یه مفهوم فکر کنیم رو انکار نمیکنم. اما فکر میکنم کمی که گذشت باید حتما این مسیر رو از بالا به پایین هم طی کنیم.

  • نظرات [ ۱۱ ]
    • کلمنتاین
    • دوشنبه ۴ آذر ۹۸

    102. Walk round the table

    پیاژه وقتی داشت رشد شناختی کودکان رو بررسی میکرد و مراحلش رو مشخص میکرد گفت بچه ها بین دو تا  هفت سالگی توی یه مرحله ای هستن که بهش میگن مرحله پیش عملیاتی و یه ویژگی از خودشون تو این مرحله نشون میدن به اسم egocentrism که ترجمه ش کردن به خودمحوری یا خود میان بینی. حرفشم این بود که این بچه ها نمیتونن تمایز ایجاد کنن بین چشم انداز خودشون و بقیه. یعنی فکر میکنن ادراکی که بقیه از محیط دارن شبیه ادراک خودشونه. بعد یه مساله رو مطرح کرد به اسم مساله "سه کوه". یعنی سه تا کوه با ارتفاع مختلف رو گذاشت روی میز و به بچه گفت بره بچرخه دور میز تا از زوایای مختلف تماشا کنه. بعد بچه می ایستاد یه سمت میز و یه عروسک رو میذاشتن یه سمت دیگه میز و از بچه میپرسیدن الان این عروسک منظره ای که میبینه چیه. اغلب بچه ها چیزی که خودشون داشتن میدیدن رو به عنوان چیزی که عروسک میبینه نشون میدادن.

    اینکه بعدا به پیاژه ایراداتی وارد شد که به فلان دلایل مساله ش دچار اشکاله و بچه ها واقعا تو درک این موضوع تا این حد دچار مشکل نیستن کاری ندارم. چیزی که داشتم بهش فکر میکردم اینه که این خود میان بینی شاید توی مسائل عینی برامون کاملا از بین رفته باشه و حالا دیگه حل کردن چیزی مثل مساله سه کوه خیلی راحت باشه، ولی کافیه موضوع کمی انتزاعی تر بشه تا ما به شدت توی درک وجود چشم اندازها و دیدگاه های متفاوت از دیدگاه خودمون دچار مشکل بشیم و بر همین اساس اصرار داشته باشیم که خیلی رفتارها به صرف اینکه با نقطه نظر ما جور درنمیان اشتباهن. نمونه هاشم اطرافمون کم نیست. نظراتی مثل اینکه "تو لزوما احمقی که شرایطش رو داری ولی مهاجرت نمیکنی" ، " آدم باید مغز خر خورده باشه که ازدواج کنه" ، " سخت در اشتباهی که فکر میکنی با درس خوندن یه چیزی میشی" ، "اگه دانشگاه نری بدبخت میشی" و ...

    خلاصه میخوام بگم گاهی تنها چیزی که نیاز داریم اینه که از جامون بلند شیم و دور میز بچرخیم. همین.

  • نظرات [ ۲۲ ]
    • کلمنتاین
    • يكشنبه ۱۹ خرداد ۹۸

    91. قضاوت

    یه چیزی که احتمالا برای همه مون پیش اومده اینه که نقدی به رفتار کسی وارد کردیم و جواب گرفتیم: "تو نمیتونی من رو قضاوت کنی!"

    خب! راستش من فکر میکنم این جمله در خیلی از موارد تبدیل شده به نوعی فرار رو به جلو و توپ رو در زمین دیگری انداختن برای فرار از پاسخگویی. آیا ما واقعا حق قضاوت دیگران رو نداریم؟ البته که داریم! زندگی سرشار از موقعیت هاییه که قضاوت مارو میطلبن. ما برای تعامل با دیگران به قضاوت کردن اونها احتیاج داریم. چیزی که اشتباهه نفس قضاوت نیس، بلکه قضاوت و حکم دادن بر مبنای شواهد ناکافی و نامربوطه. درست شبیه به یه قاضی که نمیتونه بدون شواهد محکمه پسند کسی رو محکوم کنه. ما نه تنها حق قضاوت دیگران رو داریم بلکه به اون نیاز داریم. گفتنِ "تو حق نداری من رو قضاوت کنی" به کسی که داره با دلایل منطقی ما رو نقد میکنه همونقدر مسخره س که متهمی توی دادگاه خطاب به قاضی که ادله محکمی برای محکوم کردن اون داره بگه: "جناب قاضی، شما اجازه ندارید من رو قضاوت کنید!"

    به جای فرار از قضاوت، درست قضاوت کنیم و بخوایم که درست قضاوت بشیم. اصلا به قول رابیندرانات تاگور : "آنکه از قضاوت میترسد، از عدالت ترسیده است."

  • نظرات [ ۴ ]
    • کلمنتاین
    • سه شنبه ۱۴ اسفند ۹۷

    87. آمار!

    یک چیزی هم وجود دارد به اسم علم آمار! آمار شامل آماره هاییست که خودشان از طریق فرمول هایی عریض و طویل، آن هم بعد از در نظر گرفتن یک سری پیش فرض ها محاسبه میشوند. مثلا آماره ی همبستگی که ارتباط بین دو یا چند متغیر را نشان میدهد. مثل ارتباط بین اهل شهری بودن و داشتن فلان ویژگی ! تصور کنید این آماره عددی قوی مثل هشت دهم باشد. آیا میتوان نتیجه گرفت بین اهل آن شهر بودن و داشتن ویژگی مذکور ارتباط وجود دارد؟ خیر! ابتدا باید روی همین آماره آزمون معناداری انجام شود و با توجه به تعداد نمونه ( با فرض اینکه عمل نمونه گیری درست انجام شده باشد که آن هم در دقیق ترین حالت خالی از خطا نیست) میتوان فهمید عدد به دست آمده اصلا معنادار هست یا نه!

    این ها را گفتم که بگویم صحبت های عادی و شوخی های روزمره به کنار، اما دفعه بعدی که با ژست آدمی متخصص و از روی تجربیات انگشت شمار خودمان داشتیم افاضاتی نظیر اصفهانی ها خسیسند، دکترها پولکی هستند، زن ها از مردها بهمان ترند و ... میکردیم کافی است سر بچرخانیم. علم آمار را خواهیم دید که گوشه ای نشسته و دارد به ما بیلاخ نشان میدهد!

  • نظرات [ ۳ ]
    • کلمنتاین
    • پنجشنبه ۲۵ بهمن ۹۷

    66. پشت پرده

    دیروز استاد زبانم باهام حرف زد. از اینکه چطور تا دو ترم قبل یه سر و گردن از بقیه بهتر بودم و حالا نه. از اینکه چقدر افت کردم. از دیروز دارم فکر میکنم به علتِ این افت. فکرم خیلی جاها رفت. شبیه دیگران شدن، خرگوش و لاک پشت، وقفه ی بین خوندنم و ... ولی مهم ترین چیزی که پیدا کردم این بود. اهمیت دادن به القاب بیشتر از توانایی ها. حالا که یه ترم دیگه مونده تا این دوره رو تموم کنم، تمرکزم بیشتر از یادگیری روی لقبِ فارغ التحصیله. به کیفیت توجه نمیکنم و فقط میخوام برم جلو تا برسم به ته دوره. دارم فکر میکنم خیلی جاها دچار این اشتباه شدم. خیلی جاها عنوان و لقبی رو به دست اوردم که توانایی هام پشتوانه ش نبوده. دارم فکر میکنم زندگیِ لقب محور چقدر میتونه پر زرق و برق و در عین حال توخالی باشه.

    26 تیر 1397

  • نظرات [ ۲ ]
    • کلمنتاین
    • جمعه ۵ مرداد ۹۷

    41. شما را به مقدساتتان قسم

    شما را به مقدساتتان قسم دست از سر زبانِ چشم ها و سکوت ها بردارید. حرف بزنید. از عشق یا نفرت. فرقی نمیکند. حرف که نمیزنیم، آدم ها می مانند یک جایی بین زمین و هوا. گیر میکنند توی بلاتکلیفی. و ما مسئولیم. سکوت همیشه دامن آدم را پاک نگه نمیدارد. گاهی سکوت یک جور خیانت است. شما را به مقدساتتان قسم خیانت نکنید.

    21 اردیبهشت 1397

  • نظرات [ ۰ ]
    • کلمنتاین
    • چهارشنبه ۳ مرداد ۹۷

    27. مثل «ب» نباشیم!

    ب یکی از دانشجوهای هم ورودی من توی دوران کارشناسی بود. گرایش های متفاوتی داشتیم ولی قاعدتا توی بعضی از درس ها همکلاسی میشدیم و خب من آدمی نبودم که با هم کلاسی های اصلی خودش هم گرم بگیره، چه برسه با کسی که در صورت بیرون اوردنِ گهگاهیِ سرم از توی گوشی برای تظاهر به توجه به نطق استاد، امکان دیدنش فراهم میشد. اینجوری بود که ب برای من هیچ وقت چیزی فراتر از «اون کاپشن آبیه» یا «اون دختره که قیافه ش یه جوریه انگار منتظره پایان دنیا رو اعلام کنن*» نبود. تا اینکه یه روز فراتر رفت! و تبدیل شد به «اون کاپشن آبی وقیحه» یا «اون دختره ی وقیح که قیافه ش یه جوریه انگار منتظره پایان دنیا رو اعلام کنن». چرا؟ داستان از این قرار بود که من ترم آخر بودم و اتاق خوابگاه رو تحویل داده بودم و برگشته بودم خونه که یه پیام از کاپشن آبیه که هنوز به کاپشن آبی وقیحه تبدیل نشده بود دریافت کردم. ازم خواسته بود ترم بعدی دوباره به نام خودم درخواست خوابگاه بدم و کارتش رو بدم به ایشون تا به اسم من اونجا زندگی کنه. چون خودش اهل همون شهر بود و خوابگاه بهش تعلق نمیگرفت. و خب تصور کنید بعد از یه سلام ساده همچین درخواستِ پر مسئولیتی رو از کسی بکنید که نهایتا چندبار ازش پرسیدید جزوه این درس رو از کی میگیری و احتمالا براتون چیزی فراتر از «اون دختره که همش سرش تو گوشیه» نیست! تا اینجا برای اینکه آدم بی ملاحظه ای حسابش کنم کافی بود. ولی وقتی درخواستش رو رد کردم و گفتم: «نمیتونم همچین کاری کنم و خانواده م هم موافقت نخواهند کرد» و جواب گرفتم:«بابا چه کار به خانواده تو داره تو که پیششونی من باید به خانواده م بگم :| اوکی مرسی» با خیال راحت فرستادمش توی لیست آدم های وقیح زندگیم!
    + یه اتفاق مشابه باعث شد یاد این آدم بیفتم و خواستم بگم کاش یاد بگیریم به صرفِ چندبار دیدن کسی هرچیزی رو  ازش طلب نکنیم یا اگه کردیم انقدر متوقع نباشیم که تصور کنیم کل کائنات خریه که برای سواری دادن به ما آفریده شده و دو قورت و نیم مون باقی بمونه. خیر! به وقتش کائنات خریه که اگه رومونو زیاد کنیم و توقع اضافه داشته باشیم چنان با سُم میاد توی پک و پوزمون که کافر را مباد!

    * همچین توصیفی رو یه جایی توی داستانای صادق هدایت خوندم به گمانم.

    31 فروردین 1397

  • نظرات [ ۰ ]
    • کلمنتاین
    • دوشنبه ۱ مرداد ۹۷

    23. تلنگر

    شبیه خیلیای دیگه توی زندگیم بارها رفتارهایی داشتم که دور بوده از فرهنگِ زندگی اجتماعی آدم ها. رفتارهایی که از سرِ بی اهمیت شمردن عواقبشون و یا ناآگاهی، حقوق دیگران رو نادیده گرفته، خودخواهانه و در یک کلام دور از تمدن بوده. خیلی از همین رفتارها وقتی از زندگیم حذف شدن که اهمیتشون رو برای آدم هایی که باهاشون ارتباط داشتم دیدم. نه به این معنی که به خاطر اون اشخاص تغییر جهت بدم. به این معنی که دیدنِ توجه اون آدم ها به مسائلی که میشد اول از همه راحتی خودت رو در موردشون در نظر گرفت و بدون توجه به نفع جمعی دورشون زد، بهم تلنگر زده. خیلی وقتام دیدنِ صرف نبوده. با آدم ها حرف زدیم راجع به رفتارهامون و اونجا ازشون یاد گرفتم. میخوام بگم همه رفتارهای اشتباه از ذاتِ بد آدم ها یا شعور نداشته شون نشات نمیگیره لزوما. یا همه دو دستی به اشتباهاتشون نچسبیدن و در مقابل تغییر مقاومت نمیکنن. گاهی یه تلنگر لازمه. واسه همین توی روزگاری که یه عده نه تنها هیچ اِبایی از فریاد زدنِ بی اخلاقی هاشون ندارن بلکه بهشون افتخار هم میکنن، از نشون دادن کارهای درست و متهم شدن به خودنمایی و ریاکاری و «تو خوبی» شنیدن ها نترسیم. فقط یه ذهن مسموم میتونه هرتلاشی برای رشد کردن از سمت دیگران رو خودنمایی بدونه تا ضعف خودش رو بپوشونه. بهتره بدون ترس از قضاوت ذهن های مسموم با سانسور نکردن اون چیزی که از اخلاق و رفتار درست یاد گرفتیم، شانس تغییر رو از آدم هایی که نیاز به یک تلنگر دارن نگیریم.

    25 فروردین 1397

  • نظرات [ ۰ ]
    • کلمنتاین
    • دوشنبه ۱ مرداد ۹۷