۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۸ ثبت شده است

102. Walk round the table

پیاژه وقتی داشت رشد شناختی کودکان رو بررسی میکرد و مراحلش رو مشخص میکرد گفت بچه ها بین دو تا  هفت سالگی توی یه مرحله ای هستن که بهش میگن مرحله پیش عملیاتی و یه ویژگی از خودشون تو این مرحله نشون میدن به اسم egocentrism که ترجمه ش کردن به خودمحوری یا خود میان بینی. حرفشم این بود که این بچه ها نمیتونن تمایز ایجاد کنن بین چشم انداز خودشون و بقیه. یعنی فکر میکنن ادراکی که بقیه از محیط دارن شبیه ادراک خودشونه. بعد یه مساله رو مطرح کرد به اسم مساله "سه کوه". یعنی سه تا کوه با ارتفاع مختلف رو گذاشت روی میز و به بچه گفت بره بچرخه دور میز تا از زوایای مختلف تماشا کنه. بعد بچه می ایستاد یه سمت میز و یه عروسک رو میذاشتن یه سمت دیگه میز و از بچه میپرسیدن الان این عروسک منظره ای که میبینه چیه. اغلب بچه ها چیزی که خودشون داشتن میدیدن رو به عنوان چیزی که عروسک میبینه نشون میدادن.

اینکه بعدا به پیاژه ایراداتی وارد شد که به فلان دلایل مساله ش دچار اشکاله و بچه ها واقعا تو درک این موضوع تا این حد دچار مشکل نیستن کاری ندارم. چیزی که داشتم بهش فکر میکردم اینه که این خود میان بینی شاید توی مسائل عینی برامون کاملا از بین رفته باشه و حالا دیگه حل کردن چیزی مثل مساله سه کوه خیلی راحت باشه، ولی کافیه موضوع کمی انتزاعی تر بشه تا ما به شدت توی درک وجود چشم اندازها و دیدگاه های متفاوت از دیدگاه خودمون دچار مشکل بشیم و بر همین اساس اصرار داشته باشیم که خیلی رفتارها به صرف اینکه با نقطه نظر ما جور درنمیان اشتباهن. نمونه هاشم اطرافمون کم نیست. نظراتی مثل اینکه "تو لزوما احمقی که شرایطش رو داری ولی مهاجرت نمیکنی" ، " آدم باید مغز خر خورده باشه که ازدواج کنه" ، " سخت در اشتباهی که فکر میکنی با درس خوندن یه چیزی میشی" ، "اگه دانشگاه نری بدبخت میشی" و ...

خلاصه میخوام بگم گاهی تنها چیزی که نیاز داریم اینه که از جامون بلند شیم و دور میز بچرخیم. همین.

  • نظرات [ ۲۲ ]
    • کلمنتاین
    • يكشنبه ۱۹ خرداد ۹۸

    101. اگه اونجوری نبود بازم اینجوری بود؟

    خیلی وقتا یه فاکتورهایی وجود دارن که در عین بی ربط  یا کم ربط بودن، میتونن رو نحوه نگاه ما به مسائل تاثیر جدی بذارن. چیزی که برای من جالبه اینه که خیلی وقتا متوجه شون نیستیم. یعنی فکر میکنیم نظری که داریم چیزیه که واقعا با منطقمون بهش رسیدیم، ولی با یه کم دقت میشه متوجه تاثیر اون فاکتورها که ربط منطقی به قضیه ندارن شد. من واسه اینکه تا یه حدی حواسم رو جمعِ این عوامل کنم و تاثیرشون رو کنترل کنم برای خودم یه سری سوالات دارم تحت عنوان "اگه اونجوری نبود بازم اینجوری بود؟".
    مثلا اگه فلان حرفو الکسندریا کورتز نزده بود و جلیلی گفته بود بازم واکنشت این بود؟ اگه این تیپ رو دختر خاله ت نزده بود و اما واتسون تنش کرده بود بازم به چشمت خز و خیل میومد؟ اگه این آدمی که کشته شده از همفکرای تو بود بازم فکر میکردی خوب کردن زدن کشتنش؟ اگه فلان محدودیت برای خودت بود بازم میگفتی چیز بزرگی نیست و دارن شلوغش میکنن؟ اگه فلان آدم همجنس خودت نبود بازم تو فلان بحث طرفش رو میگرفتی؟ و کلی دیگه از این اگه ها.

    + حالا کسی نیاد بگه آخه دخترخاله من رنگ پوستش تیره ست، اگه فلان لباس اِما رو بپوشه بهمان میشه. همتاسازی کنید دیگه.
  • نظرات [ ۵ ]
    • کلمنتاین
    • يكشنبه ۱۲ خرداد ۹۸

    100. صد البته که تضمینی نیست

    برخلاف خیلیا که میگن نباید دل به غم و غصه داد چون دنیا دو روزه و عمر کوتاهه، من هربار که تصمیم گرفتم حال خودمو خوب کنم و  توی باتلاق افسردگی و سیاهی نمونم استدلالم این بوده که زندگی به طور میانگین طولانی تر از اونیه که بتونم تمام مدت اون فشارهارو تحمل کنم و له نشم. هربار فکر کردم اگه مثلا شیش ماه بود یه چیزی، ولی اومدیم و سی چهل سال دیگه عمر کردم! اون وقت چی؟ قراره چهل سال عذاب بکشم؟

    خلاصه که اگه خواستید محرکی باشید واسه یکی مثل من،  بهش نگید دنیا دو روزه و بهتره پا شه بساط عیش فراهم کنه. چون اصولا قضیه اینجوری نیست که شما یه بشکن بزنی و یهو مود عوض کنی. زمان بره. و یه چیزی باید مجبورت کنه زمان بذاری و تلاش کنی. یه چیزی مثل اجتناب از سال های طولانیِ له کننده ی پیش روی احتمالی. وگرنه که میگه چکاریه؟ اینم دو روز، صمیمی میشینیم غمام جا شن.

    عوضش بهش بگید رفیق زندگی به طور میانگین طولانی تر از این حرفاست و اگه الان جمع و جور نکنی خودتو، قراره سال های زیادی رو همینجوری له و نفله سپری کنی و زهوارت دربیاد. و خب به نظرم این واسه کسی که واقعا رو به راه نیست حتی تصورش انقدری ترسناک هست که محرک باشه!


  • نظرات [ ۸ ]
    • کلمنتاین
    • دوشنبه ۶ خرداد ۹۸