۱۸ مطلب با موضوع «سگِ سیاه» ثبت شده است

209. Je viens te chanter la ballade des gens heureux

چند روز پیش به نورا گفتم دلم می‌خواد نسخه‌ی غیر افسرده‌ی‌ خودم رو ببینم چون به نظرم خیلی آدم مناسبیه. احتمالا قبل از اون به چند نفر دیگه هم همین رو گفتم از بس که بهش فکر می‌کنم. می‌دونی، واقعا این شوری که برای زندگی دارم تناسبی با این وضعیت روحی و بقیه‌ی وضعیت‌هام نداره و خب حق دارم که بخوام از تصورش این‌ همه شگفت‌زده بشم. سارا بهم می‌گه تو از یک سال پیش تا حالا خیلی تغییر کردی و جهتش هم مثبت بوده. بی‌راه هم نمی‌گه. این امیدوارم می‌کنه به اینکه یک روزی بشم اون نسخه‌ای از خودم که این همه مشتاق دیدنشم.

خونه‌ی جدید به اندازه‌ی همه‌ی تاریک بودن اتاق قبلی نور داره. آشپزخونه سه تا پنجره‌ی بزرگ داره که باز می‌شن رو به یه پارک با درخت‌های بلند اقاقیا و از یک ساعتی به بعد، حتی پرده‌‌ی کشیده‌ی اتاق خواب، زورش به نوری که خودش رو با قدرت هل می‌ده داخل، نمی‌رسه. و خب آره. بالاخره نوبت من شد که سهمم رو از نورِ این دنیا بردارم.

دوشنبه، برای پنجمین بار توی آینه‌ی وسط آموزشگاه عکس گرفتم و این یعنی پنجمین ترم از کلاس فرانسه هم تموم شد. هرچند که حالا نسبت به زمانی که زبان انگلیسی رو یاد می‌گرفتم خیلی پرتلاش‌ترم و زمان بیش‌تری می‌ذارم، اما هنوز هم راضی نیستم. با این حال به مرور، اولین‌های بیش‌تری دارن آنلاک می‌شن. چند روز پیش، یکی از ایراداتم رو توی وب فرانسوی سرچ و برطرف کردم! و خب این لحظه هزار بار تقدیم شما باد.


عنوان هم از آهنگ la ballade des gens heureux که از نورا بهم رسیده.

  • نظرات [ ۴ ]
    • کلمنتاین
    • پنجشنبه ۲۹ ارديبهشت ۰۱

    203. در میان مسیر

    سارا یک بار بهم گفته بود که من توی پست‌های وبلاگم دو حالت دارم. یا حالم زیادی خوبه و یا زیادی بد. و من واقعا خنده‌م گرفته بود‌. نمی‌دونم چرا. فکر کنم چون تصویر نسبتا دقیقی از روند زندگیمه و انتظار نداشتم این‌قدر واضح این‌جا انعکاس پیدا کرده باشه‌. خلاصه که توی این پست قراره حالم خیلی خوب باشه. البته اگر بتونم به موقع تمومش کنم.

    ترجیح می‌دادم این‌جا زیاد از پروسه‌ی یادگیری زبان فرانسوی حرف نزنم؛ اما واقعیت اینه که این پررنگ‌ترین بخش روزمه‌. اکثر وقت‌ها یک جایی بین کتاب‌ها و جزوه‌ها و فلش کارت‌هام پیدام می‌کنید. ولی وقتی می‌گم پررنگ‌ترین بخش، منظورم فقط تعداد ساعاتی که روش صرف می‌کنم نیست. پررنگ، از این جهت که تقریبا تنها چیزیه که داره کمکم می‌کنه به زندگی وصل بمونم و در عین حال اون‌قدرها وحشت‌زده نشم. و خب کمی برام عجیبه. عادت کرده بودم ادبیات، سینما و موسیقی رو نجات‌بخش آدم‌ها بدونم. یک چیز دیگه هم هست. از این تصویر خودم خوشم میاد. منظورم تصویریه که توش در حال یادگیری‌ام. وقتی دارم فرانسوی می‌خونم الهام‌بخش می‌شم. آدم‌ها می‌تونن تماشام کنن و حس کنن انرژی گرفتن برای اینکه برن سراغ کارهاشون.

    امروز برخوردم به یک کانالی که توش یک نفر داشت از این حرف می‌زد که از افسردگی گذر کرده. داشت از مخاطب افسرده خواهش می‌کرد که امیدش رو از دست نده و حتی یک جایی هم گریه کرد. خب من منقلب نشدم. با این حال کاملا درکش می‌کردم و می‌فهمیدم چه‌قدر می‌خواد که مخاطب چیزی رو که اون حس می‌کنه حس کنه. چون که منم جاش بودم. من روزهای بدتر از این داشتم. بدتر، یعنی روزهای بدون امید. وقتی واقعا نمی‌تونی تصور کنی یه روز حالت بهتر بشه. اطرافیان بارها این رو بهت می‌گن. ولی قدرت تصورش رو نداری. می‌دونی، انگار برای این کار برنامه‌ریزی نشده باشی. اما خب زمان گذشت و من حالم بهتر شد. حتی می‌تونم بگم خیلی بهتر شد. اون‌قدری که قبلش قدرت تصورش رو نداشتم. بعد از اون شده بودم مثل صاحب همون کانال. دلم می‌خواست راه بیفتم به هرکسی که فکر می‌کنه امکانش نیست روزهای بهتری رو تجربه کنه التماس کنم که ایمان داشته باشه. حس عجیبیه. این روزها عقبگرد کردم. دیگه توی اون حال خوب نیستم. ولی تصویر خودم درحالیکه که داره تلاش می‌کنه از آدم‌ها چیزی رو بخواد که براش برنامه‌ریزی نشدن یادمه. و می‌دونی، همون تصویر کافیه تا بتونم ایمانم رو حفظ کنم.

    قرار نبود این پست رو بنویسم. اما پرده رو زدم کنار و داشت برف می‌اومد.

     

  • نظرات [ ۴ ]
    • کلمنتاین
    • سه شنبه ۱۲ بهمن ۰۰

    202. خواب‌زده

    دوست دارم بنویسم. دوست دارم زیاد بنویسم. با این‌حال روزی ده بار صفحه‌ی ارسال مطلب جدید رو باز می‌کنم و می‌بندم. چند روز پیش که گ. پرسیده بود حالم چه‌طوره براش نوشتم: "اغلب بی‌ثبات". دلیل ننوشتنم همینه‌. با یک حال شروع می‌کنم به نوشتن و هنوز متن به آخر نرسیده احساسم عوض می‌شه و کلمه‌هام بی‌اعتبار. و می‌دونی؟ کلافه‌کننده‌ست. چند وقت پیش موقع برگشتن از کلاس به خودم اومدم و دیدم حالم خوبه. به محض فهمیدنش ناراحت شدم. و خیلی عجیب بود. اما ترجیح می‌دادم ثبات حاصل از روزها دست و پا زدن توی افسردگی رو از دست ندم‌‌. آره. همین‌قدرها کلافه‌کننده‌ست. 

     

  • نظرات [ ۳ ]
    • کلمنتاین
    • شنبه ۲ بهمن ۰۰

    201. قرار بود ادامه داشته باشد

    وقتی از این روزهام برای آدم‌ها حرف می‌زنم احتمالا این تصور رو درشون ایجاد می‌کنم که هیچ نقطه‌ی روشنی توی روزهام نیست. واقعیت اما خلاف اینه. هر روز ده‌ها بار احساس می‌کنم که توان بلند شدن و جنگیدن دارم. ده‌ها بار نور امیدواری روی زندگیم می‌تابه و فکر می‌کنم می‌تونم روزهایی که از دست دادم رو جبران کنم. اما چیزی که هست اینه که هر روز ده‌ها بار هم با سر زمین می‌خورم. اینه که یاد گرفتم دل‌خوش نباشم و جای اینکه هر بار پیِ این رد نور رو بگیرم، یک گوشه منتظر بشینم تا سیاهی برگرده.
     

    • کلمنتاین
    • سه شنبه ۲۸ دی ۰۰

    200.

    صبح‌ها برای پنج دقیقه خواب بیش‌تر به چشم‌هام التماس می‌کنم تا مگه برای چند دقیقه‌ی دیگه هم که شده از زیر بار زنده بودن شونه خالی کنم. دقیقا همین. زنده بودن. نه که بابت مشکلات زندگی احساس عجز کنم. نه. در برابر خود زندگی ناتوان و وحشت‌زده‌م و هیچ ایده‌ای ندارم از این وحشت دائمی باید به چی پناه ببرم.

     

    • کلمنتاین
    • سه شنبه ۲۱ دی ۰۰

    199. It just stops being true

    میون مرتب کردن فابل‌های توی لپ‌تاپم رسیدم به اسکرین‌شاتی که از یکی از پیام‌های ح. گرفته بودم. یک جایی وسط کلی واژه‌ی پرمهر نوشته بود:« تو همه‌ی عمرت رو پیش رو داری.» بعد خوندنش ذهنم رفت پیش مکالمه‌ی لیلی و مارشال وقتی که لیلی قلبش بابت نرسیدن به خواسته‌هاش فشرده بود.

     

    .Marshall: I promise you.Your best and your most exciting days are all ahead of you 
    Lily: I love you so much for saying that, but there gets to be a point in life where it just stops being true


    با فکر اینکه شاید این خوب شدن اون‌قدر طول بکشه که یه روز دیگه این جمله درست نباشه قلبم فشرده شد.
     

    • کلمنتاین
    • پنجشنبه ۱۶ دی ۰۰

    198.

    چیزی که می‌دونم اینه که احتمالا این بار هم نجات پیدا می‌کنیم. چیزی که نمی‌دونم اینه که آیا این هنوز هم نیمه‌ی پر لیوانه؟

     

    • کلمنتاین
    • جمعه ۱۰ دی ۰۰

    197. حتی وقتی می‌خندیم

    گاهی وقت‌ها سعی می‌کنم خوب فکر کنم تا یادم بیاد دنیای قبل از افسردگی چه شکلی بود. برای توصیفش فقط یک کلمه به ذهنم میاد. سبکی. می‌دونی، شبیه قدم زدن توی هوای اردی‌بهشت می‌موند. ممکن بود که غمگین باشی یا حتی گریه کنی؛ ولی بین همه‌ی غم‌هات داشت نسیم بهاری می‌وزید. کلیدواژه‌ی افسردگی اما سنگینی‌ه. از خواب بیدار می‌شی و قبل از اینکه حتی به خودت بیای یک سنگ بزرگ روی سینه‌ته. با سنگینی راه می‌ری، با سنگینی حرف می‌زنی، با سنگینی لبخند می‌زنی. حتی می‌تونی خوش‌حال باشی. اما سبک نه. برای همینه که قبل از افسردگی رو با سبکی به یاد میارم. چون بعد از اون بارها خوش‌حال بودم. اما سبک هیچ‌وقت.

    *عنوان، نام کتابی از فریبا وفی.
     

  • نظرات [ ۱ ]
    • کلمنتاین
    • جمعه ۲۶ آذر ۰۰

    187. لبه‌ی تاریکی

    وقتی به زبون میارمش خنده‌دار به نظر می‌رسه؛ اما این روزها مدام انرژیم رو جمع می‌کنم؛ از روی تخت بلند می‌شم؛ موهام رو می‌بندم و هنوز قدمی برنداشته‌م که اون انرژی دود می‌شه و می‌ره هوا و من دوباره برمی‌گردم به تخت. هیچ ایده‌ای ندارم کی قراره بگذره و فکر می‌کنم تنهایی از پسش برنمیام؛ اما نه من می‌خوام باری روی دوش دیگران باشم و نه کسی می‌تونه هزار بار زمین خوردنِ روزانه‌ی من رو تاب بیاره و بار هزار و یکم هم دستم رو بگیره.

     

  • نظرات [ ۲ ]
    • کلمنتاین
    • جمعه ۱۶ مهر ۰۰

    185.

    کلافه‌م، غمگینم و بیش‌تر از همه ترسیده‌م؛ چون به نظر نمیاد که بخواد بگذره. برای همین می‌نویسمش. به امید روزی که برگردم بخونم و فکر کنم: ما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود.
     

  • نظرات [ ۰ ]
    • کلمنتاین
    • سه شنبه ۳۰ شهریور ۰۰