۱۸ مطلب با موضوع «سگِ سیاه» ثبت شده است

180. BANG BANG

به خودم که اومدم، افتاده بودم توی ورطه‌ی غمگین بودن برای اثبات قوی بودن. انگار که هیچ چیزی شبیه مدام تا دم مرگ رفتن و برگشتن نشونِ هنوز جون زندگی داشتن نباشه‌. تبدیلِ غم از اجباری که بهت تحمیل می‌شه، به اختیاری که خودت پذیرفتی.‌

 

  • نظرات [ ۰ ]
    • کلمنتاین
    • جمعه ۱۹ شهریور ۰۰

    171. تماشاگر

    قبل‌ترها، افسردگی برای من شبیه به گم شدن توی یک برهوت بی‌انتها بود که فرقی نمی‌کرد چه‌قدر و به چه سمتی توش حرکت می‌کنم؛ هیچ وقت نشونی از امید و یا زندگی پیدا نمی‌شد. حتی سراب هم نه. تسلیمِ مطلق. این روز‌ها اما افسردگی شبیه به گیر افتادن توی یک اتاقک شیشه‌ایه. دستی که از زندگیِ اون طرف شیشه کوتاهه، و چشمی که به امیدِ جاری شده در اون سمت، بیناست.
     

  • نظرات [ ۱ ]
    • کلمنتاین
    • پنجشنبه ۱۷ تیر ۰۰

    170. ثانیه‌ها

    روشن کردن لپ‌تاپ به قصد پیدا کردن پزشک جدید، از دست دادن انگیزه قبل از بالا اومدن ویندوز.
     

  • نظرات [ ۲ ]
    • کلمنتاین
    • شنبه ۵ تیر ۰۰

    150.

    حالا دیگه می‌شه با اطمینان بالایی گفت: حساب کردن روی اومدنِ بهار و کله‌پا شدن افسردگی، پلنِ A هوشمندانه‌ای نبود. عناصر چهارگانه‌ی آفرینش همچنان خشم، غم، نفرت و ترس‌اند.
     

  • نظرات [ ۱ ]
    • کلمنتاین
    • دوشنبه ۱۶ فروردين ۰۰

    140. البته که فراموش نمی‌کنم زمان‌هایی خواهند بود که گزینه‌ی درست، به تمامی در آغوش گرفتن غم‌هاست.

    این طور نیست که از نفس غمگین بودن خوشم بیاید؛ اما از پروسه‌ی مدیریت کردن غم‌ها لذت می‌برم و همین خودش کمی از تیرگیِ اصلی غم‌هایم کم می‌کند. راستش اگر عمیق‌تر نگاه کنم، این لذت ناشی از نفس مدیریت غم‌ها نیست؛ بلکه از آن جاست که دارم کاری را می‌کنم که سال‌های سال بلدش نبوده‌ام و به آن‌هایی که از پسش برمی‌آمدند غبطه می‌خورده‌ام. پدرم از آن آدم‌هایی‌ست که نمی‌توانند در یک لحظه‌ی خاص روی چندین تکلیفِ ولو ساده تمرکز کنند. مثلا وقت‌هایی که بخواهد سر میز شام از چیزی حرف بزند، تمام برنجش را بدون خورشت می‌خورد و ابدا هم هیچ مورد مشکوکی توجهش را جلب نمی‌کند. من این تک‌بعدی بودن را از پدرم به ارث برده و تمامی‌اش را در سیستم «غمگین بودن»‌م به‌ کار‌ گرفته بودم. هربار که از چیزی غمگین می‌شدم، امکان تمرکز روی هر بخش دیگری از زندگی را از دست می‌دادم؛ حتی اگر آن بخش، قدمِ پایانیِ رسیدن به هدفی بزرگ در زندگی‌ام بود. این بود که همیشه، آدم‌هایی که در لحظات غم‌بار، قرارهایشان را کنسل نمی‌کردند، کتاب درسی‌شان را پرت نمی‌کردند یک گوشه، برنامه‌ی ورزشی‌شان را بهم نمی‌زدند و .. در نظرم شگفت‌انگیز می‌آمدند. بله، اگر عمیق‌تر نگاه کنم، خوشحالی‌ام از این است که بعد از سال‌ها، دارم غمگین می‌شوم اما روی برنجم، خورشت می‌ریزم.
     

  • نظرات [ ۲ ]
    • کلمنتاین
    • جمعه ۳۱ مرداد ۹۹

    44. پس از واقعه

    آدم خیال میکنه بعدِ درمان افسردگی جاده زندگی براش هموار میشه. ولی واقعیت اینه بعد درمان، یه چالش بزرگتر جلوی روته. انگار تازه چشمات باز بشه و نتایج واقعی اون روزای سیاه رو ببینی. رابطه های خراب شده، هدفای رها شده، فرصتای از دست رفته و ... تازه چشمات رو باز میکنی و خودتو میبینی وسط آوار زندگیت که باید از نو بسازیش. خیلی سخته که آدم خودش رو نبازه و دوباره شروع کنه.  دوباره شروع کردم برای هدفایی که یه روزی ته دلم رو قلقلک میدادن. ولی حالا ته دلم ترسه. ترسِ اینکه خستگی این سالا، میونه ی راه زمینم بزنه ...

    23 اردیبهشت 1397

     

  • نظرات [ ۰ ]
    • کلمنتاین
    • چهارشنبه ۳ مرداد ۹۷

    33. ? Who is the loser

    حضور همیشگی بعضی چیزهارو در زندگی باید پذیرفت. مثلا رنج. رنج، همیشه هست. گاهی انقدر پررنگ که آدم رو از نفس میندازه و گاهی انقدر کمرنگ و کوچیک که نمیبینیش. اینکه رنج سر میرسه، یه واقعیت غیر قابل انکاره. گاهی در قالب یه غم بی دلیل عصر جمعه و گاهیم توی کالبد ترسناکی مثل مرگ. فکر میکنم اهمیت پذیرش این حضور همیشگی، زمانی که در تلاشی تا از یه حال بد دائمی خلاص بشی از همیشه بیشتره. چون هربار که بعد تلاش برای حال خوب، رنج، چه بزرگ و چه کوچیک خودنمایی میکنه، تصور میکنی شکست خوردی و دست از تلاش میکشی. چون معیار موفقیتت رو حذف دایمی رنج میدونی و سر رسیدنش تو رو توی ذهنت تبدیل به یه بازنده میکنه. در حالیکه بازنده شدن، نه نتیجه رو به رو شدن با ذات زندگی، که نتیجه متوقف شدن بعد این رویاروییه.

    9 اردیبهشت 1397

  • نظرات [ ۰ ]
    • کلمنتاین
    • سه شنبه ۲ مرداد ۹۷

    24. قرص

    بعد از چهار سال ایستادگی بر شعارِ «مرگ بر خوشی کاذب»، یک عصر پنج شنبه، مچاله زیر دوش آب، تسلیم شد.

    27 فرورین 1397

  • نظرات [ ۰ ]
    • کلمنتاین
    • دوشنبه ۱ مرداد ۹۷