۵ مطلب در آبان ۱۴۰۰ ثبت شده است

194. پرونده‌ی n اُم: اضطراب

یک تصویر از برادرم توی ذهنم هست که خیلی وقت‌ها بهش فکر می‌کنم. شب عیده و تازه از خوابگاه برگشته خونه که تلفنش زنگ می‌خوره. جواب می‌ده و خبر می‌رسه که هم‌اتاقیش تصادف کرده و توی کماست. برادرم؟ دو سه دقیقه به این اتفاق فکر می‌کنه و با خونسردی برمی‌گرده سر کارش. و می‌دونی؟ این تصویر برای من که زندگیم مدام در اضطراب، استرس، نگرانی و اُورثینک می‌‌گذره، واقعا شگفت‌انگیزه. این میزان از درگیر نشدن در اون چیزی که تحت کنترلت نیست و تمرکز روی اون چیزی که روش کنترل داری.
دارم وارد مسیری می‌شم که قراره تا چندین ماه استرس زیادی رو وارد زندگیم کنه و می‌دونم من توان تحملش رو ندارم. دیر یا زود لگد می‌زنم زیر کاسه و کوزه‌ی همه چیز. تنها راه اینه که یک پرونده‌ی تغییر جدید باز کنم و تمام این مسیر رو به چشم تمرینی برای غلبه بر اضطراب ببینم. می‌دونی، دوست ندارم اون آدمی باشم که از مسیر لذت نمی‌بره. چون مگه غیر از اینه که چیزی به جز مسیر وجود نداره؟
 

  • نظرات [ ۰ ]
    • کلمنتاین
    • پنجشنبه ۲۷ آبان ۰۰

    193. ترس، ترس، ترس

    فکرهام کمی روشن و منسجم شدن و دلیل آشفتگی این روزهام رو فهمیدم. بازم ترسیده‌م. و این داره غمگینم می‌کنه. هنوز یادم نرفته که اشکالی نداره بترسم. اما موضوع این نیست. موضوع اینه که این بار نمی‌تونم چیزی غیر از این رو تصور کنم. و می‌دونی؟ هنوز حتی اُرک‌ها هم حمله نکرده‌ن.
     

  • نظرات [ ۲ ]
    • کلمنتاین
    • يكشنبه ۲۳ آبان ۰۰

    192.

    می‌دونی، انگار یک قانون نانوشته هست که می‌گه اگر حرف مهمی داری، باید سعی کنی توی تلاش اول، به بهترین شکل ممکن بیانش کنی. وگرنه بعد از چند تلاش شکست خورده، گفتن و نگفتنش دیگه فرق زیادی با هم ندارن.
     

  • نظرات [ ۰ ]
    • کلمنتاین
    • جمعه ۲۱ آبان ۰۰

    191. در ستایشِ لکه‌های سفیدِ روی صفحه‌ی سیاه

    حالم برای کسی که خوردن قرص‌ها رو یکی در میون فراموش می‌کنه زیادی خوبه. این‌قدری که گاهی به سرم می‌زنه سرخود تعدادشون رو کم کنم و برسونم به هیچ. خوشبختانه شدت حماقتم هنوز از شدت فراموشیم پیشی نگرفته و اون‌قدرها هم صاف و ساده نیستم که ندونم این حال خوب، موقتیه. با این حال دلیلی هم برای لذت نبردن ازش پیدا نمی‌کنم. می‌دونی، دوست دارم بخش بزرگی از اعتبار این حال خوب رو بدم به خودم که وقت‌های زیادی منفعل نبودم. نه اینکه کار خیلی بزرگی کرده باشم. نه. اما برای فرو نرفتن تلاش کردم. انگار که طوفان بیاد و من دست‌هام رو محکم حلقه کنم دور تنه‌ی یک درخت. طوفان هست، آزرده‌م می‌کنه، اما پرتم نمی‌کنه کیلومتر‌ها دور از جایی که بهش رسیدم. یکی از این درخت‌ها Self talkـه و یادآوری مدام چیزهایی که نباید بذارم غم از یادم ببره. یکی دیگه اما آدم‌هان. نمی‌دونم بدون حضور آدم‌های امن دور و برم امروز کجا بودم. کاش بدونن که همیشه قدردان حضورشون هستم. امیدوارم که باشم.
    چند وقت پیش به سارا گفتم سرعت زندگیش بهم استرس وارد می‌کنه. امروز اما زندگی خودم روی شیب تند داره سرعت می‌گیره. اون‌قدرها که به نظر می‌اومد استرس‌زا نیست. بیش‌تر لذت‌بخشه. شاید هم این‌ها نتیجه‌ی تلاش‌های من برای کنترل استرس‌هامه. شاید واقعا توش خوب شده باشم. می‌دونی، دارم کارهای متفاوتی می‌کنم. کارهایی که از همشون لذت می‌برم و در کنارش بیش‌تر از همیشه هم پول درمیارم. ولی خب قانون زندگی اینه: یک چیزی به دست میاری و یک چیزی از دست می‌دی. من این مدت خزان رو از دست دادم. خزان اسم سازمه که داره گوشه‌ی کمد خاک می‌خوره. بی‌صبرانه منتظرم به زندگیم نظم بدم و بهش برگردم.
    فکر می‌کنم برای خیلی از شماها هم یادگیری یک جور تراپی باشه. برای من هست. اگر پست‌هام رو خونده باشید می‌دونید که دارم فرانسوی و ترکی یاد می‌گیرم. فکر می‌کنم این دو تا زبان دارن جور قرص‌هایی رو می‌کشن که فراموش می‌شن. همین‌قدر پررنگ. تازه، همیشه می‌تونم پروسه‌ی یادگیری رو با سارا که خودش در حال یاد گرفتن رانندگیه تحلیل کنم. و خب، این واقعا لذتش رو بیش‌تر می‌کنه.

    خلاصه که یک وقت‌هایی هم بد نیست از حال خوب و جیب پر بگم نه؟ (:
     

  • نظرات [ ۵ ]
    • کلمنتاین
    • پنجشنبه ۶ آبان ۰۰

    190. You're ripped at every edge but you're a masterpiece

    فکر می‌کنم راز غرق نشدن در این باشه که توی روزهای تاریک، یادت بمونه لحظه‌های روشن گذشته، به اندازه‌ی لحظه‌های تیره‌ی زمان حال واقعی بودن. درست برخلاف چیزی که حالا از پشت غبار غم به نظر می‌رسن: محو، کم‌رنگ و شبیه به یک خیال دور.

     

  • نظرات [ ۱ ]
    • کلمنتاین
    • شنبه ۱ آبان ۰۰