Meet Me In Montauk

پناه بر آغوش خواب،
از تنهایی،
از شر غم‌های تلنبار شده ..

یکی از بزرگترین ترس‌های من توی زندگی ترس از شکست خوردنه. من همون آدمیم که از ترس شکست حاضر نمیشه پا بذاره توی میدون مسابقه. دارم به چراییش فکر میکنم. قبل هر چیزی تاثیری که شکست روی عزت نفسم میذاره قرار داره. ولی بیشتر که دقیق میشم یه دلیل دیگه پیدا میکنم. تک بعدی عمل کردن. من آدمیم که وقتی قراره یه تکلیفی رو انجام بدم دست از بقیه تکالیف میکشم. و وقتی همه انرژیم رو روی کاری میذارم شکست توی اون کار یه شکست بزرگ حساب میشه.

توی تاکسی نشسته بودم تا برسم محل قرارم که دست بردم توی کیفم و دیدم گوشیم نیست. جا گذاشته بودم. بدی داستان اینجا بود که  جای دقیق قرار رو مشخص نکرده بودیم. این بود که نمیدونستم باید کجا وایسم تا پیدام کنه. از خانومی که کنارم نشسته بود پرسیدم گوشی همراهشه؟ گفت آره. گفتم میتونم یه تماس بگیرم؟ گفت شارژ ندارم. باور کردم. دو دقیقه بعد دختری که کمی اونورتر نشسته بود موبایلش رو گرفت سمتم. لبخند نشست روی لبم. باقی راه بخش بزرگی از دلم از مهربونی کوچیکش گرم بود.
دارم به این نتیجه میرسم که بخش بزرگی از مقام و منصب های دنیا رو آدمایی اشغال کردن که اگرچه توانایی و مهارت اون جایگاه رو ندارن، ولی در عوض حسابی سرشار از اعتماد به نفسن!

گریز آدمی از غم را پایانی نیست ..

این روزا دارم سعی میکنم این واقعیت رو که حرص و جوش خوردن کاری رو از پیش نمیبره توی مغزم فرو کنم. اینه که بعد از اینکه دوباره توی پیدا کردن کار ناکام میشم، میام خونه و شیرکاکائو درست میکنم تا با بیسکوییت مورد علاقه م بخورم و بی توجه به سیاهی های اون بیرون سریالمو تماشا کنم.
عادت دارم وقتی قراره یه تکلیف سخت رو انجام بدم و یکی توی مغزم هی بهم میگه نمیتونی از پسش بربیای رجوع کنم به گذشته. به کارهایی یه روزی غیرممکن به نظر میرسیدن ولی شد که بشن. مثلا هربار که قراره یه قطعه ای رو بزنم که برام راحت نیس خودمو پرتاب میکنم به سه چار سال پیش وقتی اولین بار ساز دستم گرفتم. وقتی که یه دینگ و دونگ ساده هم برام دست نیافتنی به نظر میرسید. به خودم میگم اون روزا گذشت، پس این روزام میگذره. دارم یاد میگیرم از ممکن یا غیرممکن بودن حرف نزنم. از صبر داشتن یا نداشتن بگم.

دیروز استاد زبانم باهام حرف زد. از اینکه چطور تا دو ترم قبل یه سر و گردن از بقیه بهتر بودم و حالا نه. از اینکه چقدر افت کردم. از دیروز دارم فکر میکنم به علتِ این افت. فکرم خیلی جاها رفت. شبیه دیگران شدن، خرگوش و لاک پشت، وقفه ی بین خوندنم و ... ولی مهم ترین چیزی که پیدا کردم این بود. اهمیت دادن به القاب بیشتر از توانایی ها. حالا که یه ترم دیگه مونده تا این دوره رو تموم کنم، تمرکزم بیشتر از یادگیری روی لقبِ فارغ التحصیله. به کیفیت توجه نمیکنم و فقط میخوام برم جلو تا برسم به ته دوره. دارم فکر میکنم خیلی جاها دچار این اشتباه شدم. خیلی جاها عنوان و لقبی رو به دست اوردم که توانایی هام پشتوانه ش نبوده. دارم فکر میکنم زندگیِ لقب محور چقدر میتونه پر زرق و برق و در عین حال توخالی باشه.

26 تیر 1397

مقایسه کردن دو چیز وقتی ممکنه که از یه جنس باشن. واسه همین خیلی عجیبه اگه از یه نفر بپرسیم «قرمه سبزی بیشتر دوست داری یا موسیقی سنتی؟»
دارم فکر میکنم دنیای ما آدم ها و اتفاقاتشونم از جنسای متفاوته. برای همینه که نباید خودمون رو با دیگران مقایسه کنیم. چون یکی از ما قرمه سبزیه و اون یکی موسیقی سنتی.

15 تیر 1397

برای من زشتی ها و نقص های دیگران منبع مهمی برای شناختن خودمه. چون تجربه بهم ثابت کرده که خیلی وقت ها زشتی هایی رو در وجود دیگران تشخیص میدیم که در خودمون هم وجود دارن ولی نمیبینیمشون. نه اینکه تظاهر به ندیدنشون کنیم. واقعا متوجه حضورشون نمیشیم. اینه که وقتی دروغ گویی، بداخلاقی، پرتوقع بودن، حسادت و ... رو توی رفتار اطرافیانم میبینم خیلی زود به خودم رجوع میکنم تا بفهمم منم درگیرشم یا نه. فکر میکنم چیزی به اسم لیوان خالی وجود نداره. همیشه یه نیمه پر هست که این روزا بیشتر از هر وقت دیگه ای نیاز دارم بهش توجه کنم. نیمه پر لیوان توی برخورد با زشتی های دیگران، راهیه که برای شناخت خودم پیش روم میذاره.

پ.ن: ویمپی، هانیا، سلنوگارد، سما و چارلی. همتون موفق باشید :)

6 تیر 1397