Meet Me In Montauk

به این فکر میکنم که آدم وقت مواجهه با مشکلات باید چکار کنه. حلشون کنه؟ نه لزوما! قبل از اون یه مرحله دیگه س. اینکه بشینی حساب کنی در ازای حلش چی به دست میاری و چی از دست میدی. واقعیت اینه که حل کردن بعضی از مشکلات انقدری ازت انرژی میگیره که ارزشش رو نداره.
بعضی مشکلات به وجود نمیان برای حل شدن. به وجود میان تا یاد بگیری از کنارشون عبور کنی یا کنار خودت بپذیریشون.

جلسه پیش توی کلاس زبان موضوع اتانازی* مطرح شد و قرار شد بچه‌ها راجع بهش بحث کنن. اولین نفر گفت از نظر من اتانازی یه کار احمقانه‌س. بلافاصله خشم ریخت توی وجودم و بهش گفتم تو جای اونها نیستی و نمیتونی به کارشون بگی احمقانه. جوابش چی بود؟ گفت استاد ازمون خواست نظرمون رو بگیم و منم نظرم رو گفتم. این بار نوبت شرم بود که جاری بشه توی وجودم. شرمی که ناشی از عصبانیتی بود که چون کسی شبیه من فکر نمیکرد بهم غالب شده بود.
بعدتر وقتی اومدم خونه بازم بهش فکر کردم. یاد وقتی افتادم که کسی بهم گفته بود تو نظرات مخالف رو برنمیتابی. بی‌راه نگفته بود. درسته قرار نیس به هر طرز فکری احترام بذارم یا قبولش کنم، ولی اینکه نگاه مخالف باعث خشمم بشه و از مسیر منطق خارجم کنه اشتباهه.


*شرایطی است که در آن، بیمار بنا به درخواست خودش به صورت طبیعی و آرام بمیرد.

میگفت اشتباهمون اینه که تصور میکنیم اساس زندگی سفیده. واسه همین وقتی میرسیم به نقاط سیاهش فکر میکنیم یه چیزی خلاف همیشه اتفاق افتاده و زندگی از روال خودش خارج شده اونم توی یه مسیر دردناک. میگف بیسِ زندگی سیاهه و باید اینو قبول کنیم. اینطوری رسیدن به هر سفیدی حکم یه غنیمت رو داره. راست میگه. همیشه دلم می‌خواست برسم به جایی که تا چشم کار میکنه سفیدیه. فکر میکردم میشه. ولی غیرممکنه. باید قبول کرد سیاهی‌هارو. با آغوش باز. چون چاره‌ای جز این نیست. بعد دلخوش شد به سفیدی‌های گهگاهی.
به قول شمس لنگرودی: تمامی روزها یک روزند. تکه تکه، میان شبی بی پایان ...

پناه بر آغوش خواب،
از تنهایی،
از شر غم‌های تلنبار شده ..

یکی از بزرگترین ترس‌های من توی زندگی ترس از شکست خوردنه. من همون آدمیم که از ترس شکست حاضر نمیشه پا بذاره توی میدون مسابقه. دارم به چراییش فکر میکنم. قبل هر چیزی تاثیری که شکست روی عزت نفسم میذاره قرار داره. ولی بیشتر که دقیق میشم یه دلیل دیگه پیدا میکنم. تک بعدی عمل کردن. من آدمیم که وقتی قراره یه تکلیفی رو انجام بدم دست از بقیه تکالیف میکشم. و وقتی همه انرژیم رو روی کاری میذارم شکست توی اون کار یه شکست بزرگ حساب میشه.

توی تاکسی نشسته بودم تا برسم محل قرارم که دست بردم توی کیفم و دیدم گوشیم نیست. جا گذاشته بودم. بدی داستان اینجا بود که  جای دقیق قرار رو مشخص نکرده بودیم. این بود که نمیدونستم باید کجا وایسم تا پیدام کنه. از خانومی که کنارم نشسته بود پرسیدم گوشی همراهشه؟ گفت آره. گفتم میتونم یه تماس بگیرم؟ گفت شارژ ندارم. باور کردم. دو دقیقه بعد دختری که کمی اونورتر نشسته بود موبایلش رو گرفت سمتم. لبخند نشست روی لبم. باقی راه بخش بزرگی از دلم از مهربونی کوچیکش گرم بود.
دارم به این نتیجه میرسم که بخش بزرگی از مقام و منصب های دنیا رو آدمایی اشغال کردن که اگرچه توانایی و مهارت اون جایگاه رو ندارن، ولی در عوض حسابی سرشار از اعتماد به نفسن!

گریز آدمی از غم را پایانی نیست ..

این روزا دارم سعی میکنم این واقعیت رو که حرص و جوش خوردن کاری رو از پیش نمیبره توی مغزم فرو کنم. اینه که بعد از اینکه دوباره توی پیدا کردن کار ناکام میشم، میام خونه و شیرکاکائو درست میکنم تا با بیسکوییت مورد علاقه م بخورم و بی توجه به سیاهی های اون بیرون سریالمو تماشا کنم.
عادت دارم وقتی قراره یه تکلیف سخت رو انجام بدم و یکی توی مغزم هی بهم میگه نمیتونی از پسش بربیای رجوع کنم به گذشته. به کارهایی یه روزی غیرممکن به نظر میرسیدن ولی شد که بشن. مثلا هربار که قراره یه قطعه ای رو بزنم که برام راحت نیس خودمو پرتاب میکنم به سه چار سال پیش وقتی اولین بار ساز دستم گرفتم. وقتی که یه دینگ و دونگ ساده هم برام دست نیافتنی به نظر میرسید. به خودم میگم اون روزا گذشت، پس این روزام میگذره. دارم یاد میگیرم از ممکن یا غیرممکن بودن حرف نزنم. از صبر داشتن یا نداشتن بگم.