154. گفتن هم نداشت

یلدا، یک بار نوشته بود در کنار آدم‌هایی که حس شوخ‌طبعی ندارند احساس امنیت نمی‌کند. فکر کرده بودم چقدر این را می‌فهمم و گشته بودم به دنبال ویژگی‌هایی در آدم‌ها که احساس امنیت را از من می‌گیرند. رسیده بودم به دو گروه: آن‌ها که زیادی با همه مهربان‌اند و آن‌ها که در رد و بدل کردنِ تعارف‌های معمول زندگی ایرانی‌ها زیادی قهارند و شبیه به من، همزمان با تکان دادن کله‌شان، لب‌هاشان را در سکوت باز و بسته نمی‌کنند.

 

  • نظرات [ ۱ ]
    • کلمنتاین
    • جمعه ۲۷ فروردين ۰۰

    153. !Lifelong dream

    راستش دوست دارم وبلاگی داشته باشم که توش حرف زدن درباره‌ی خودم رو، تا وقتی به ضرب گلوله متوقف نشده‌م، ادامه بدم.
     

  • نظرات [ ۱ ]
    • کلمنتاین
    • يكشنبه ۲۲ فروردين ۰۰

    152. Making the mistake of making no mistake

    وقت‌هایی که قراره به مامان و بابام انجام یه کاری با گوشی رو یاد بدم، وقتی ازم می‌پرسن خب حالا کدوم گزینه رو بزنم؟ بهشون می‌گم نمی‌دونم، یکیش رو بزن ببین چی می‌شه. همیشه از دستم عصبانی می‌شن که وقت نمی‌ذارم و دقیق بهشون توضیح نمی‌دم توی هر مرحله باید چه کاری بکنن. ولی واقعیت اینه کاری که می‌کنم، دل‌سوزانه‌ترین راهیه که برای یاد دادن بلدم.
     

  • نظرات [ ۳ ]
    • کلمنتاین
    • شنبه ۲۱ فروردين ۰۰

    151. قطره‌قطره کم گردد، وانگهی کویر شود!

    یک موضوع بسیار آزاردهنده توی شغل‌هایی که شما به صورت ماهانه در قبالشون حقوق دریافت نمی‌کنید و به جای در ارتباط بودن با یک کارفرما، با تعدادی مشتری یا پروژه‌های کوچک‌تر در ارتباط هستید، اینه که خیلی وقت‌ها آدم‌ها (مشتری‌ها) صرفا مقدار هزینه‌ای که خودشون قراره پرداخت بکنند - که ممکنه مثلا یک‌بیستم میانگین کل درآمد شما در ماه باشه - رو در نظر می‌‌گیرند و چون این مقدار خیلی وقت‌ها، چندان زیاد نیست، اون رو خیلی کم‌اهمیت می‌شمرند و توی پرداختش تا می‌تونند کاهلی می‌کنند و اون رو به تعویق می‌ندازند. درحالیکه همین مقادیر کم‌اهمیت قراره روی هم جمع بشند و درآمد اون آدم رو بسازند. نتیجه هم اینکه آدمی که همچین شغلی داره هیچ وقت نمی‌تونه با اطمینان در مورد میزان پولی که در یک تاریخ معین توی حسابش هست حرف بزنه و براش برنامه بریزه!
     

  • نظرات [ ۰ ]
    • کلمنتاین
    • چهارشنبه ۱۸ فروردين ۰۰

    150.

    حالا دیگه می‌شه با اطمینان بالایی گفت: حساب کردن روی اومدنِ بهار و کله‌پا شدن افسردگی، پلنِ A هوشمندانه‌ای نبود. عناصر چهارگانه‌ی آفرینش همچنان خشم، غم، نفرت و ترس‌اند.
     

  • نظرات [ ۱ ]
    • کلمنتاین
    • دوشنبه ۱۶ فروردين ۰۰

    149. Friends

    شاید در نگاه اول کمی عجیب به نظر برسه؛ ولی من تقریبا همیشه، وقتی از یک طریقی متوجه می‌شم که یکی از افرادی که توی دایره‌ی دوستان صمیمی‌م هست، یک موضوع یا تصمیم مهم و بزرگ زندگی‌ش رو  باهام درمیون نگذاشته، احساس خوشحالی و هیجان عمیقی بهم دست می‌ده، و این برمی‌گرده به احساس منفی‌ای که همیشه نسبت به بعضی برداشت‌ها از واژه‌ی صمیمیت توی روابط داشته‌م و ازش فراری بوده‌م. البته که قصد ارزش‌گذاری و یا تعیین درست و غلطِ هیچ تعریفی رو ندارم و صرفا از چیزی که در زندگی شخصی‌م قابل قبول نیست حرف می‌زنم. برای من، که هرکسی با یک شناخت متوسط ازم، متوجه می‌شه حریم شخصی برام چقدر مساله‌ی مهمیه، صمیمیت، در معنای به اشتراک گذاشتن بدون قید و شرط مسائل و تصمیمات زندگی، یک اهرمِ فشار روانی و به شدت محدودکننده‌س و رابطه با آدم‌هایی که به اسم صمیمیت، از من، مطلع شدن از هر قدم و تصمیم در زندگی شخصی‌م رو طلبکارند، قابل تحمل نیست. برای همین هم، به صورت متقابل، از تماشای اینکه دوستانم خودشون رو ملزم نمی‌دونن به خاطر نزدیکی به من، و یا از ترسِ رنجش من، انتخاب و حریم شخصی‌شون رو فدا کنن، لذت می‌برم.
     

  • نظرات [ ۱ ]
    • کلمنتاین
    • جمعه ۱۳ فروردين ۰۰

    148. Reminder

      "This is my perspective and has always been my perspective on life. I have a very grim, pessimistic view of it. I always have, since I was a little boy. It hasn't gotten worse with age or anything. I do feel that it's a grim, painful, nightmarish, meaningless experience and that the only way that you can be happy is if you tell yourself some lies and deceive yourself ..
    If you look at life too honestly and clearly, life does become unbearable." 



    - Woody Allen
     

  • نظرات [ ۰ ]
    • کلمنتاین
    • يكشنبه ۸ فروردين ۰۰

    147.

    !Good morning, and in case I don't see ya: Good afternoon, good evening, and good night

     

     - The Truman Show |1998

     

  • نظرات [ ۰ ]
    • کلمنتاین
    • جمعه ۱۴ آذر ۹۹

    146. جادو

    چند شب پیش، نزدیکی‌های ساعت سه، یه جایی وسط خیابونای خالی و ساکت شهر، ماشین بی‌مقدمه وارد یه مِه غلیظ شد. تیرهای چراغ برق توی مه ناپیدا بودن اما نورها نه. انگار که یه عالمه چراغ با جادو توی هوا معلق مونده باشن.

     

  • نظرات [ ۲ ]
    • کلمنتاین
    • سه شنبه ۱۱ آذر ۹۹

    145.

    صدای پایم از انکار راه برمی‌خاست
    و یأسم از صبوری روحم وسیع‌تر شده بود

     

    + فروغ فرخزاد

    • کلمنتاین
    • شنبه ۱ آذر ۹۹